داریوش از وطن میگوید
ترکها
-
1
وطن
وطن پرنده ی پر در خون وطن شکفته گل در خون وطن فلات شهید و شمع وطن پا تا به سر خون وطن ترانه ی زندانی وطن قصیده ی ویرانی ستاره ها اعدامیان ظلمت به خاک اگر چه می ریزند سحر دوباره بر می خیزند بخوان که دوباره بخواند این عشیره ی زندانی گل سرود شکستن را بگو که به خون بسراید این قبیله ی قربانی حرف آخر رستن را با دژخیمان اگر شکنجه اگر بند است و شلاق و خنجر اگر مسلسل و انگشتر با ما تبار فدایی با ما غرور رهایی به نام آهن و گندم اینک ترانه ی آزادی اینک سرودن مردن امروز ما ، امروز فریاد فردای ما ، روز بزرگ میعاد بگو که دوباره می خوانم با تمامی یارانم گل سرود شکستن را بگو ، بگو که به خون می سرایم دوباره با دل و جانم حرف آخر رستن را بگو به ایران بگو به ایران
-
2
مرگ شب
برای من که در بندم چه اندوه آوری ای تن فراز وحشت داری فرود خنجری ای تن غم آزادگی دارم به تن دلبستگی تا کی؟ به من بخشیده دلسنگی شکستنهای پی در پی در این غوغای مردم کش در این شهر به خون خفتن خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن چرا تن زنده و عاشق کنار مرگ فرسودن چرا دلتنگ آزادی گرفتار قفس بودن قفس بشکن که بیزارم از آب و دانه در زندان خوشا پرواز ما حتی به باغ خشک بی باران در این غوغای مردم کش در این شهر به خون خفتن خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن در آوار شب و دشنه چکد از قلب من خونآب که میبینم من عاشق چه ماری خفته در محراب خوشا از بند تن رستن پی آزادی انسان نمیترسم من از بخشش که اینک سر که اینک جان در این غوغای مردم کش در این شهر به خون خفتن خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن اگر پیرم اگر برنا اگر برنای دلپیرم به راه خیل جان بر کف که میمیرند، میمیرم اگر سرخورده از خویشم من مغرور دشمن شاد برای فتح شهر خون تو را کم دارم ای فریاد در این غوغای مردم کش در این شهر به خون خفتن خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن
-
3
صدایم کن
صدایم کن ای صدای تو شیشهء شب را سنگ ویرانی صدایم کن ای صدای تو پردهء شب را چنگ ویرانی خوشا با صدای تو از خود گذشتن صدایم کن صدای تو خنجر صدای تو سنگر از این دام وحشت رهایم کن بخوانآواز همیشه سبز رها شدن از شب بسته که تا شکوفد گل های سرخ ترانه بر هر لب بسته به جشنطلوع گل و نور و گندم صدایم کن در این فصل گلگون در این باغ پرپر برای شکفتنرهایم کن ببین شب خون به شهر گلگون چگونه دشنه می بارد بخواند تا بخوانم سرود شکفتن که شام خون ،سحر دارد صدایم کن ای صدای تو بانگ بیداری در دیار ما صدایم کن ای صدای تو شعر سرخ خشم تبار ما خوشا با صدای تو از خود گذشتن صدایم کن صدایم کن
-
4
سرگردان
از عذاب جاده خسته نرسیده و رسیده آهی از سر رسیدن نکشیده و کشیده غم سرگردونی هامو با تو صادقانه گفتم اسمی که اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم با تنم دردی اگه بود بی رمق بود اگه پاهام تازه تازه با تو گفتم اگه کهنه بود دردام من سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم تو تمام طول جاده که افق برابرم بود شوق توراه توشهء من اسم تو هم سفرم بود من دل شیشه ای هر جا هر شکستنکه شکستم زیر کوهبار غصه هر نشستن که نشستم عشق تو از خاطرم برد که نحیفم و پیاده تو رو فریاد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده نیزهء نم باد شرجی وسط دشت تابستون تازیانه های رگبار توی چلهء زمستون نتونستن ،نتوستن کینهء منو بگیرن از من خستهء خسته شوق رفتنو بگیرن حالا که رسیدم اینجا پر قصه برا گفتن پر نیاز تو برای آه کشیدن و شنفتن تو رو با خودمغریبه از غمم جدا می بینم خودمو پر از ترانه تو رو بی صدا می بینم کی صدایتو داد به مهتاب ؟ مهتابو کی برد از اینجا ؟ اسمتو کی داد به خورشید ؟ خورشید و کی داد به ابرا ؟ با من رهیدهاز خود یک ترانه هم صدا شو با مناز زنجیر این شب هم صدا شو و رها شو
-
5
مصلوب
به صلیب صدا مصلوبم ای دوست تو گمان مبری مغلوبم ای دوست شرف نفس من اگه شد قفس من به سکوت تن ندادم حالا میرم بیکفن وقتی گفتن یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن معنی آواز هم این بود ته بنبست داد کشیدن وقتی حتی توی خلوت فکر آزادی قفس بود گفتنیها رو میگفتیم اگه فرصت یه نفس بود به گناه صدا با جرم گفتن اگه روی صلیب ویرون شدم من شرف نفس من گه شد قفس من به سکوت تن ندادم تا نمیرم بی کفن توی شبهای سکوت فریاد من بود ته جنگل خواب بیداری رود از غروب هراس تا صبح موعود تیغ خشم خلیل بر قلب نمرود در عذاب تشنگی گم حسرت من بوی گندم بر دلم داغ شقایق از عذاب تلخ مردم از کسی که مثل بختک تو شبهام انداخته سایه یه سوال ساده کردم نفرت من شد گلایه
-
6
هم رنج (ایرج جنتیعطایی)
هرکسی همرزمی، همخشمی، همرنجی دارد هرکسی همزجری، همدستی، همگنجی دارد آنکه با تو همرزم است میخواهد با تو پیروز شود بر دشمن آنکه با تو همخشم است میخواهد با تو فریاد کند حق با ماست آنکه با تو همرنج است میداند چهکسی رنج تو را میخواهد آنکه اما نیستی همبزمش خون فرزند تو را مینوشد آنکه اما نیستی همدستش پشت پا میزندت تا بیفتی از پا تا بماند بالادست آنکه اما نیستی همگنجش میگوید: رنج تو گنج من است تو اگر تنخسته من آبادم تو اگر پابسته من آزادم آنکه همگنج تو باشد اما میپرسد: « رنج تو گنج چهکس باید باشد جز تو رنج ما گنج که میباید باشد جز ما » تو سلاحی خواهی ساخت از غرور و کینه و به همرزمت خواهی گفت: « رزممان پاینده خشممان سوزنده گنجمان آینده »
Not playing
YouTube tracks pause when you lock the screen or switch apps — this is a browser limitation, not a bug.