یاد او
ترکها
-
1
یاد او
ای خدای آسمون ها من سر و پا شور عشقم شمع پرسوز محبت شعله پرنور عشقم تا به کی ساکت بمانم من که پر از آرزویم قصه در دل نهفته غصه ای شد در گلویم ناله از عشق او نکنم چه کنم با غمش گفت وگو نکنم چه کنم دل اگر ناله ای نکند چه کند من اگر یاد او نکنم چه کنم دل اگر ناله ای نکند چه کند من اگر یاد او نکنم چه کنم ای خدای آسمان ها من سروپا شور عشقم شمع پرسوز محبت شعله پرنور عشقم تا به کی ساکت بمانم من که پر از آرزویم قصه در دل نهفته غصه ای شد در گلویم
-
2
راز خلقت
دارم سوالی ای خدا ای آشنا با فکر ما وی قادر قدرت نما چون مینوشتی این سرنوشت ما خاکیان را قسمت چه کردی از ملک هستی افلاکیان را ای داور عرش آفرین صورتگر فرش زمین وی مالک ملک یقین باید به بال اندیشه پویم هفت آسمانت را یک یک ببینم هم ثابت و هم سیارگانت را باید سیاحت ها کنم در زهره و در مشتری شاید که خورشید افکند آنجا فروغ دیگری تا مگر در آسمان در دل آن اختران ز آنچه می جوید بشر ذره ای یابم نشان شاید آنجا زندگی دور از این غوغا بود معنی صلح و صفا بلکه در آنجا بود جویای راز خلقتم هان ای خدای مهربان با شهپر اندیشه ها بر قله ی عرشم رسان دارم سوالی ای خدا ای آشنا با فکر ما وی قادر قدرت نما چون می نوشتی این سرنوشت ما خاکیان را قسمت چه کردی از ملک هستی افلاکیان را
-
3
بر آسمان نوشته
شعر: بيزن ترقى أهنك: عطاالله خرم خواننده: مهستى ترانه فيلم: بر أسمان نوشته انتشار ترانه: باييز سال ١٣٢٧ آن دل كه آسيرٍ بلا نشود سرچشموي مهر ووفا نشود آن دل كه تهى بُود از غم دوست او را خبرى زِ خدا نشود بر أسمان نوشته كه: «وفا يا جانٍ ما سرشته» هر دم يارى به يارى آشنا كردد باغٍ هستى بُراز كُلٍ وفا كردد اشك حسرت زٍ چشم آسمان ريزد هر دم یاری ز ياړ خود جدا گردد [براي كفتنِ با دوست، شيكوهها به دلم بود دريغ و درد كه در روزكار دوست نديدم من] دانی که به ما ړ چه دل داده خدا دل داده خدا كه كُنی مهر و وفا تواى كسى كه دل به غم دكرى ندهى درخت بىبری كه دكر ثمری ندهی آن دل كه آسيرٍ بلا نشود سرچشموي مهر ووفا نشود آن دل كه تهى بُود از غم دوست او را خبرى زِ خدا نشود بر آسمان نوشته که: «وفا با جان ما سرشته»
-
4
سکوت جاودان
سكوت جاودان آهنكساز: انوشيروان روحانى ترانه سرا: اسماعيل نواب صفا خوانندة: مهستى انتشار ترانه: تابستان سال ١٣٢٨ سكوت شب جاودانم من به شهر شما بى نشانم من كبوترٍ بى آشيانم من شكسته دل، مهربانم من نه شوقى كه نقش آفرين باشد نه ذوقى كه با جان قرين باشد من از مهربانى خدايا تو دانى كه نام و نشانى نديدم در اين زندكانى ز بىهمزبانى كنون كنچ خلوت گريدم به راهٍ مَحبت فنا كشتم سبب سازٍ افسانهها كشتم مغنى نوايٍ جنون سّركُّن كه بيكانه باهر نوا كشتم ز مهربانى نشان نديدم نشات مهر از جهان نديدم
- 5 گلهاى رنگارنگ ـ شماره 484
-
6
خدایا چرا
آهنكساز: انوشيروان روحانى ترانه سرا: اسماعيل نواب صفا خواننده: مهستى ترانه فيلم: بير مازندارن انتشار ترانه: بهار سال ١٣٣٧ من تيره روزم، خداى من، جرا، جرا، جرا؟ عمرى بسوزم، خداى من، جرا، جرا، جرا؟ ز دست فلك، شكوه ها دارم، به سينه غمى، آشنا دارم كه حالم راء جز سياهى كو، نشانى از مهر وماهى كو؟ من تيره روزم، خداى من، جرا، جرا، جرا؟ عمری بسوزم، خداى من، جراء جراء جرا؟ جرا نكريم، نه دردى نه نورى ، نه در سينه شورى، ندارم من؟ جرا ننالم، من از ماه ويروين، كه چشم جهان بين، ندارم من؟ سيه باشد دنياى من، همه روز وشب هاى من خداوندا، تيره روزم من، چرا از اين غم، بسوزم من!؟
-
7
ای خدا چه کنم
یک بار دگر با جلوه گری یادم بنماید چه شود ای خدا چه شود آنکه همره خود برده جان مرا یک بار دگر با مهر و وفا یادم بنماید با مهر و وفا یادم بنماید با مهر و وفا یادم بنماید از آن زمان که چشم او میم دهد سبو سبو داغ دگر به دل نهاده ام من کنار هر شقایقی به یاد چشم مست او گریه کنان ز پا فتاده ام من از آن زمان که چشم او میم دهد سبو سبو داغ دگر به دل نهاده ام من کنار هر شقایقی به یاد چشم مست او گریه کنان ز پا فتاده ام من دلم که بر دو زلف یارم بسته به هر طرف ره فرارم بسته به یاد تار موی او ساز دلم چه دلنشین زند ترانه دلم که بر دو زلف یارم بسته به هر طرف ره فرارم بسته به یاد تار موی او ساز دلم چه دلنشین زند ترانه به شعله ی محبتی کز دل من می کشد زبانه که عشق پاک من نخواهد بجز هلاک من نخواهد از آن زمان که چشم او میم دهد سبو سبو داغ دگر به دل نهاده ام من کنار هر شقایقی به یاد چشم مست او گریه کنان ز پا فتاده ام من ز پا فتاده ام من
-
8
آنکه دلم را برده خدایا
آن که دلم را برده خدایا زندگیم را کرده تباه کو آن که دلم را برده خدایا زندگیم را کرده تبه کو همنفسم کو آن که نگاهش روز من از غم کرده سیه کو بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته گریم از بخت بد خود نالم از دست تو بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته هر زمان آید به یادم دیده مست تو گریم از بخت بد خود نالم از دست تو رخت سحر نو دمیده من فروغ رخت نور دیده من برخیز و بیا ای امید دلم شام من سپری کن تویی که به دل نقش غم زده ای چو غنچه گره بر دلم زده ای بر خسته دلان چون نسیم سحر یک نفس گذری کن هر کجا گذری زیر پا نظری کن بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته هر زمان آید به یادم دیده مست تو گریم از بخت بد خود نالم از دست تو
Not playing
YouTube tracks pause when you lock the screen or switch apps — this is a browser limitation, not a bug.