انسان
ترکها
-
1
انسان
در بندها بس بندیان انسان به انسان دیده ام از حکمبر تا حکمران حیوان به حیوان دیده ام در مکر او، در فکر این، در شکر او، در ذکر این از حاجیان تا ناجیان شیطان به شیطان دیده ام دیدی اگر بی خانمان از هر تباری صد جوان من پیرهای ناتوان دربان به دربان دیده ام ای روزگار دلشکن هردم مرا سنگی مزن من سنگها در لقمه نان دندان به دندان دیده ام از خود رجزخوانی مکن ، تصویر گردانی مکن من گردن گردن کشان رسمان به رسمان دیده ام شرح ستم بس خوانده ام ، آتش به آتش مانده ام من اشک چشم کودکان دامان به دامان دیده ام از این کله تا آن کله فرقی ندارد شیخ و شه من پاسدار و پاسبان، ایران به ایران دیده ام ماتم چه گویم زین وطن کز برگ برگ این چمن من خون چشم شاعران دیوان به دیوان دیده ام چکش به فرق من مزن ای صبر فولادین من من ضربت پتک زمان سندان به سندان دیده ام در بندها بس بندیان انسان به انسان دیده ام از حکمبر تا حکمران حیوان به حیوان دیده ام در مکر او، در فکر این، در شکر او، در ذکر این از حاجیان تا ناجیان شیطان به شیطان دیده ام
-
2
آسمون
روحم آزرده مرا وسوس بیهوده مکن دگر این لحظه تن پاک من آلوده مکن یاریم کن که رود از یادم غم دیرینه این خاطره ها شوق پرواز سراپای مرا میکشد از پس این پنجره ها پیش رویم بگشا پنجره ای که از آن پنجره پرواز کنم روحم از قید تن آسوده شود هستی دیگری آغاز کنم آسمون ابراتو بردار و برو دیگه تنها منو بگذار و برو آسمون اخماتو وا کن آبی شو آسمون آفتابی شو آفتابی شو آسمون غرق به خونه دل من آسمون دشت جنون دل من تک و تنها توی دنیای بزرگ آسمون بی همزبونه دل من.... آسمون مرده دیگه مهر و وفا عزم ما پر شده از رنگ و ریا نه محبت میشه پیدا نه صفا آسمون قهره دیگه از ما خدا آسمون قهره دیگه از ما خدا.. آسمون کاشکی که میشد بپرم تو دل آبی تو خونه کنم کاشکی میشد مثال ابرای تو زار زار گریه مستونه کن آسمون غرق به خونه دل من آسمون دشت جنون دل من تک و تنها توی دنیای بزرگ آسمون بی همزبونه دل من.... شوق پرواز سراپای مرا میکشد از پس این پنجره ها پیش رویم بگشا پنجره ای که از آن پنجره پرواز کنم روحم از قید تن آسوده شود هستی دیگری آغاز کنم
-
3
آوای خسته دلان
قسم به دلهای خسته خسته دلان قسم به قلب شکسته خسته دلان به آه برلب نشسته خسته دلان که من در این سینه جز غمی آشنا به دل همزبان ندارم از او جدا ماندهام در این رهگذر ز یارم نشان ندارم قسم به دلهای خستة خسته دلان قسم به قلب شکستة خسته دلان به آه برلب نشستة خسته دلان که من در این سینه جز غمی آشنا به دل همزبان ندارم از او جدا ماندهام در این رهگذر ز یارم نشان ندارم ببین به شام بیستارهام نکرده چارهام ، نگاه چارهسازی نخوانده با نوای خستهام نی شکستهام ، نوای دلنوازی نخوانده با نوای خستهام نی شکستهام ، نوای دلنوازی نوای دلنوازی ز حسرتم آه بیثمر برلب تا کی ،یارب تا کی به سینه ام سوز پر شرر هر شب تاکی ، یارب تا کی چهکنم ، چهکنم......چهکنم ، چهکنم ببین به شام بیستارهام نکرده چارهام ، نگاه چارهسازی نخوانده با نوای خستهام نی شکستهام ، نوای دلنوازی نخوانده با نوای خستهام نی شکستهام ، نوای دلنوازی نوای دلنوازی قسم به دلهای خسته خسته دلان قسم به قلب شکسته خسته دلان به آه برلب نشسته خسته دلان که من در این سینه جز غمی آشنا به دل همزبان ندارم از او جدا ماندهام در این رهگذر ز یارم نشان ندارم
-
4
می زده ( فتانه)
می زده شب چو ز میکده باز ایم بر سر کوی تو من به نیاز ایم دل داده ی رهگذرم از خود نبود خبرم ای فتنه گرم می زده شب چو ز میکده باز ایم بر سر کوی تو من به نیاز ایم دل داده ی رهگذرم از خود نبود خبرم ای فتنه گرم شبها سر کوی تو اشفته چو موی تو می ایم تا جویم خانه به خانه مگر از تو نشانه میخانه به میخانه پیمانه به پیمانه راه تو میپویم این می و مستی بود بی تو بهانه من بر تو عاشقم بر تو عاشقم قلب من نشد شاد از عشق تو داد از عشق تو میسوزم شب ها با شمع رخ تو با سوز نهان میسازم با این اتش دل خود با خواهش جان می زده شب چو ز میکده باز ایم بر سر کوی تو من به نیاز ایم من مستم و بی خبرم دل داده ی رهگذرم ای فتنه گرم
-
5
سلام به پیری
آیینه من شکسته چرا به چهره غبارم نشسته چرا مرا ای دل من دعا کن مرا ای دل من دعا کن آمد زمان اسیری من که گوید سلامی به پیری من مرا ای جوانی صدا کن مرا ای جوانی صدا کن زمان لحظه لحظه شود ماه و سالی زمانی بخوابی دمی با خیالی به آسوده بودن ولی کو مجالی مگر عمر نوحی که باشد محالی من آن بید پیرم که می ترسم اکنون شکسته شوم به نوازش بادی من آن مرغ عشقم که لب نگشودم میان چمن به ترانه شادی تو ای نشاط زندگی کجایی مگر بخوابم، تا به خوابم آیی زمان لحظه لحظه شود ماه و سالی زمانی بخوابی دمی با خیالی به آسوده بودن ولی کو مجالی مگر عمر نوحی که باشد محالی من آن بید پیرم که می ترسم اکنون شکسته شوم به نوازش بادی من آن مرغ عشقم که لب نگشودم میان چمن به ترانه شادی تو ای نشاط زندگی کجایی مگر بخوابم، تا به خوابم آیی زمان لحظه لحظه شود ماه و سالی زمانی بخوابی دمی با خیالی به آسوده بودن ولی کو مجالی مگر عمر نوحی که باشد محالی
-
6
پایان عشق
آزادگی را من ندیدم این زمان غیر از کلامی جز این اگر دیدی به او جانا رسان از ما سلامی باور مکن در عهد ما یک جو در این دلها صفا کو همدمی وای از این بی همزبانی پایان عشق این است اگر خواهم که گردون سررسد از من به جا نگذارد نام ونشانی همدرد پروانه منم آتش به دل و دیوانه منم شب ها تا هنگام سحر تک مشتری میخانه منم پابوس پیمانه منم تا دهد لب برلبم درمستی افسانه منم در بی خبری رندانه منم شب گردی آشفته سری در نیمه شبان مستانه منم گم کرده جانانه منم آه از این تاب وتبم آزادگی را من ندیدم این زمان غیر از کلامی جز این اگر دیدی به او جانا رسان از ما سلامی باور مکن در عهد ما یک جو در این دلها صفا کو همدمی وای از این بی همزبانی پایان عشق این است اگر خواهم که گردون سررسد از من به جا نگذارد نام ونشانی
-
7
خواب نوشین ( فتانه)
خواب خوشی وقت سحر دیدم و یادم نرود روی تو باشوق نظر دیدم و یادم نرود پرده از رازت کشیدم سوی خود بازت کشیدم آنقدر نازت کشیدم تا نشستی روی دامانت فتادم عقده ی دل را گشادم ناگهان آمد به یادم این تو هستی [ای خوش آن دم وان غرور خواب نوشین] خواب نوشین خواب نوشین [وان نشاط وان سرور وصل دوشین] وصل دوشین وصل دوشین پرده از رازت کشیدم سوی خود بازت کشیدم آنقدر نازت کشیدم تا نشستی روی دامانت فتادم عقده ی دل را گشادم ناگهان آمد به یادم این تو هستی با تو می گفتم غم و درد جدایی آن چنان نی با نوای بی نوایی وای از این دیر آشنایی روی دامانت چو اشک افتاده بودم ناله های عاشقی سر داده بودم که ای جفاجو کن وفایی [ای خوش آن دم وان غرور خواب نوشین] خواب نوشین خواب نوشین [وان نشاط وان سرور وصل دوشین] وصل دوشین وصل دوشین دامن از دستم کشیدی همچو بخت از من رمیدی من ز خواب ناز خود آواز خود ناگه پریدم غیر اشک و بستری از دیده تر دیگر ندیدم او سر یاری ندارد قصه کوته رنج عاشق خواب و بیداری ندارد پرده از رازت کشیدم سوی خود بازت کشیدم آنقدر نازت کشیدم تا نشستی روی دامانت فتادم عقده ی دل را گشادم ناگهان آمد به یادم این تو هستی
-
8
بی همگان
بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمی شود بی تو برای شاعری واژه خبر نمی شود بغض دوباره دیدنت هست و بدر نمی شود فكر رسیدن به تو ، فكر رسیدن به من از تو به خود رسیده ام اینكه سفر نمی شود بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمی شود دلم اگر به دست تو به نیزه ای نشان شود برای زخم نیزه ات سینه سپر نمی شود صبوری و تحمل ات همیشه پشت شیشه ها پنجره جز به بغض تو ابری و تر نمی شود بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمی شود صبور خوب خانگی ، شریك ضجه های من خنده خسته بودنم زنگ خطر نمی شود حادثه یكی شدن حادثه ای ساده نبود مرد تو جز تو از كسی ، زیر و زبر نمی شود به فكر سر سپردنم به اعتماد شانه ات گریه بخشایش من كه بی ثمر نمی شود همیشگی ترین من ، لاله نازنین من بیا كه جز به رنگ تو ، دگر سحر نمی شود بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمی شود
-
9
سوار خواهد آمد
سوار خواهد آمد سرای رفت و رو کن کلوچه بر سبد نه شراب در سبو کن ز شستشوی باران صفای گل فزون تر کنار چشمه بنشین نشاط شتستشو کن سوار خواهد آمد سوار خواهد آمد سوار خواهد آمد سکوت سهمگین را در این دیار بشکن بخوان به رقص آری ، بخند و های و هو کن سحر که حکم قاضی ، برد به سنگسارت نماز عاشقی را به خون دل وضو کن سوار خواهد آمد سوار خواهد آمد سوار خواهد آمد سوار خواهد آمد سحر که حکم قاضی ، برد به سنگسارت نماز عاشقی را به خون دل وضو کن
Not playing
YouTube tracks pause when you lock the screen or switch apps — this is a browser limitation, not a bug.