تنها صداست که میماند
ناشر: آهنگ روز – ARLP-516 فرمت: صفحه وینیل (LP)، آلبوم کشور:ایران سال انتشار: ۱۹۷۴ ژانر: پاپ، فولک، موسیقی ملل (World) و کانتری سبک: پاپ ایرانی طراحی – فریدون فرخزاد موزیک – فریبرز لاچینی آواز – فروغ فرخزاد، فریدون فرخزاد
ترکها
-
1
صبر سنگ
روز اول پيش خود گفتم ديگرش هرگز نخواهم ديد روز دوم باز ميگفتم ليك با اندوه و با ترديد روز سوم هم گذشت اما بر سر پيمان خود بودم ظلمت زندان مرا ميكشت باز زندانبان خود بودم آن من ديوانه عاصي در درونم هايهو مي كرد مشت بر ديوارها ميكوفت روزني را جستجو مي كرد در درونم راه ميپيمود همچو روحي در شبستاني بر درونم سايه مي افكند همچو ابري بر بياباني مي شنيدم نيمه شب در خواب هايهاي گريه هايش را در صدايم گوش ميكردم درد سيال صدايش را شرمگين مي خواندمش بر خويش از چه رو بيهوده گرياني در ميان گريه مي ناليد دوستش دارم نمي داني بانگ او آن بانگ لرزان بود
-
2
آیه های زمینی
آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت سبزه ها به صحراها خشکیدند و ماهیان به دریاها خشکیدند و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت شب در تمام پنجره های پریده رنگ مانند یک تصور مشکوک پیوسته در تراکم و طغیان بود و راهها ادامه ی خود را در تیرگی رها کردند دیگر کسی به عشق نیندیشید دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچکس دیگر به هیچ چیز نیندیشید در غارهای تنهائی بیهودگی به دنیا آمد خون بوی بنگ و افیون میداد مرداب های الکل با آن بخارهای گس مسموم انبوه بی تحرک روشنفکران را به ژرفنای خویش کشیدند و موشهای موذی اوراق زرنگار کتب را در گنجه های کهنه جویدند خورشید مرده بود خورشید مرده بود ، و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشده ای داشت آنها غرابت این لفظ کهنه را در مشق های خود بالکه ی درشت سیاهی تصویر مینمودند بیچاره مردم دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر بار شوم جسدهاشان از غربتی به غربت دیگر میرفتند و میل دردناک جنایت در دستهایشان متورم میشد آنها غریق وحشت خود بودند و حس ترسناک گنهکاری ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود شاید هنوز هم در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد یک چیز نیم زنده ی مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بی رمقش میخواست باور کند صداقت آواز آب را شاید ، شاید ولی چه خالی بی پایانی خورشید مرده بود و هیچکس نمیدانست که نام آن کبوتر غمگین کز قلبها گریخته ، ایمانست…
-
3
عروسک کوکی
بیش از اینها ، آه ، آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند میتوان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بیرنگ ، بر قالی در خطی موهوم ، بر دیوار میتوان با پنجه های خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان کوچه باران تند میبارد کودکی با بادبادکهای رنگینش ایستاده زیر یک طاقی گاری فرسوده ای میدان خالی را با شتابی پرهیاهو ترک میگوید میتوان بر جای باقی ماند در کنار پرده ، اما کور ، اما کر میتوان فریاد زد با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه ” دوست می دارم “ میتوان با زیرکی تحقیر کرد هر معمای شگفتی را میتوان تنها به حل جدولی پرداخت میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف میتوان یک عمر زانو زد میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب حاصلی پیوسته یکسان داشت میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت میتوان چون آب در گودال خود خشکید میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم مثل یک عکس سیاه مضحک فوری در ته صندوق مخفی کرد میتوان در قاب خالی مانده ی یک روز نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت میتوان باصورتک ها لُــختی دیوار را پوشاند میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت میتوان همچون عروسک های کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید میتوان در جعبه ای ماهوت با تنی انباشته از کاه سالها در لابلای تور و پولک خفت میتوان با هر فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد کرد و گفت ” آه ، من بسیار خوشبختم “
-
4
تولدی دیگر
که تو را درخود تکرار کنان به سحرگاه شکفتنها و رُستنهای ابدی خواهد برد من در این آیه تو را آه کشیدم، آه من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد زندگی شاید ریسمانی است که مردی با خود آن را از شاخه میآویزد زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمیگردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصلهٔ رخوتناک دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر برمیدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بیمعنی میگوید: «صبح بخیر» زندگی شاید آن لحظهٔ مسدودی است که نگاه من در نینی چشمان تو خود را ویران میسازد و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیختج در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهایی است دل من که به اندازهٔ یک عشق است به بهانههای سادهٔ خوشبختی خود مینگرد به زوال زیبای گلها درگلدان به نهالی که تو در باغچه خانهٔمان کاشتهای و به آواز قناریها که به اندازهٔ یک پنجره میخوانند آه... سهم من این است سهم من این است سهم من، آسمانی است که آویختن پردهای آن را از من میگیرد سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزنآلودی در باغ خاطرههاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید: «دستهایت را دوست میدارم» دستهایم را درباغچه میکارم سبز خواهم شد؛ میدانم، میدانم، میدانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریام تخم خواهند گذاشت گوشواری به دوگوشم میآویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخنهایم برگ گل کوکب میچسبانم کوچهای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز با همان موهای درهم و گردنهای باریک و پاهای لاغر به تبسمهای معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را باد با خود برد کوچهای هست که قلب من آن را از محلههای کودکیام دزدیده است سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه برمیگردد و بدینسان است که کسی میمرد و کسی میماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نیلبک چوبین مینوازد آرام، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
- 5 فتح باغ
-
6
در آبهای سبز تابستان
تنهاتر از یک برگ با بار شادیهای مهجورم در آبهای سبز تابستان آرام میرانم تا سرزمین مرگ تا ساحل غمهای پائیزی در سایهای خود را رها کردم در سایهٔ بیاعتبار عشق در سایهٔ فرار خوشبختی در سایهٔ ناپایداریها شبها که میچرخد نسیمی گیج در آسمان کوته دلتنگ شبها که میپیچد مهی خونین در کوچههای آبی رگها شبها که تنهائیم با رعشههای روحمان، تنها– در ضربههای نبض میجوشد احساس هستی، هستی بیمار «در انتظار درهها رازیست» این را به روی قلههای کوه بر سنگهای سهمگین کندند آنها که در خط سقوط خویش یکشب سکوت کوهساران را از التماسی تلخ آکندند «در اضطراب دستهای پر، «آرامش دستان خالی نیست «خاموشی ویرانهها زیباست» این را زنی در آبها میخواند در آبهای سبز تابستان گوئی که در ویرانه ها میزیست ما یکدگر را با نفسهامان آلوده میسازیم آلودهٔ تقوای خوشبختی ما از صدای باد میترسیم ما از نفوذ سایههای شک در باغهای بوسههامان رنگ میبازیم ما در تمام میهمانیهای قصر نور از وحشت آوار میلرزیم ** اکنون تو اینجائی گسترده چون عطر اقاقیها در کوچههای صبح بر سینهام، سنگین در دستهایم، داغ در گیسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش اکنون تو اینجائی چیزی وسیع و تیره و انبوه چیزی مشوش چون صدای دوردست روز بر مردمکهای پریشانم میچرخد و میگسترد خود را شاید مرا از چشمه میگیرند شاید مرا از شاخه میچینند شاید مرا مثل دری بر لحظههای بعد میبندند شاید... دیگر نمیبینم. ** ما بر زمینی هرزه روئیدیم ما بر زمینی هرزه میباریم ما «هیچ» را در راهها دیدیم بر اسب زرد بالدار خویش چون پادشاهی راه میپیمود افسوس، ما خوشبخت و آرامیم افسوس، ما دلتنگ و خاموشیم خوشبخت، زیرا دوست میداریم دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست
-
7
تنها صداست که میماند
چرا توقف کنم،چرا؟ پرنده ها به ستوي جانب آبي رفته اند افق عمودي است افق عمودي است و حرکت : فواره وار و در حدود بينش سياره هاي نوراني ميچرخند زمين در ارتفاع به تکرار ميرسد و چاههاي هوايي به نقب هاي رابطه تبديل ميشوند و روز وسعتي است که در مخيله ي تنگ کرم روزنامه نميگنجد چرا توقف کنم؟ راه از ميان مويرگ هاي حيات مي گذرد کيفيت محيط کشتي زهدان ماه سلول هاي فاسد را خواهد کشت و در فضاي شيميايي بعد از طلوع تنها صداست صدا که ذوب ذره هاي زمان خواهد شد . چرا توقف کنم؟ چه مي تواند باشد مرداب چه مي تواند باشد جز جاي تخم ريزي حشرات فاسد افکار سردخانه را جنازه هاي باد کرده رقم مي زنند . نامرد ، در سياهي فقدان مرديش را پنهان کرده است و سوسک ....آه وقتي که سوسک سخن مي گويد . چرا توقف کنم؟ همکاري حروف سربي بيهوده ست . همکاري حروف سربي انديشه ي حقير را نجات خواهد داد . من از لاله ي درختانم تنفس هواي مانده ملولم ميکند پرنده اي که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم نهايت تمامي نيروها پيوستن است ، پيوستن به اصل روشن خورشيد و ريختن به شعور نور طبيعي است که آسياب هاي بادي ميپوسند چرا توقف کنم؟ من خوشه هاي نارس گندم را به زير پستان ميگيرم و شير مي دهم صدا ، صدا ، تنها صدا صداي خواهش شفاف آب به جاري شدن صداي ريزش نور ستاره بر جدار مادگي خاک صداي انعقاد نطفه ي معني و بسط ذهن مشترک عشق صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که ميماند در سرزمين قد کوتاهان معيارهاي سنجش هميشه بر مدار صفر سفر کردهاند چرا توقف کنم؟ من از عناصر چهارگانه اطاعت ميکنم و کار تدوين نظامنامه نيست مرا به زوزه ي دراز توحش درعضو جنسي حيوان چکار مرا به حرکت حقير کرم در خلاء گوشتي چکار مرا تبار خوني گل ها به زيستن متعهد کرده است تبار خوني گل ها ميدانيد ؟
Not playing
YouTube tracks pause when you lock the screen or switch apps — this is a browser limitation, not a bug.